خرید بک لینک
پنجمیها زرنگند بی خیال ، بریم کاشان شاید اوضاع مدرسه بهتر باشد . چند ماهی قبل از اینکه بتوانیم از منطقۀ جنگی بیرون برویم ، برادر بزرگترم توانست مادرم و برادر کوچکترم که آن روزها شیر خواره بود به قم و بعد به کاشان بفرستد . بله ... مادرم با عبور از کنار زادگاهش یعنی فردو و با پشت سر گذاشتن محل صدور شناسنامه اش یعنی قم به کاشان رفت . کاشان ، بهشتی کویری که سهراب سپهری آن را زیبا ترسیم نموده است « چه بوی علفی می آید » . هر چند که ظاهراً این توصیف برای اردهال است اما وقتی مشت نمونة خروار است ، شهر خوب هم نمونة روستاست. آنجا در مقایسه با القصبه و هندیان بیابان بی آ

برچسب: نویسنده: سینا یزدانی تاريخ: يکشنبه 18 مهر 1395 ساعت: 17:53

سومیها پای تخته مردی غول پیکر لقب معلمی را یدک می کشید . با آن هیکلی که داشت حتی می توانست تریلی را یدک بکشد . وقتی روخوانی فارسی درس می داد کلمات را به شکل عجیب و غریبی تلفظ می کرد . مثلاً «کدام» را «کدوم» می خواند و من که معلم برایم محور عالم بود در بین «د» و «م» بدنبال واوی می گشتم . بعداً از برادر بزرگترم سعال[1] کردم (ببخشید سؤال کردم) و او گفت «آیا بین حروف دال و میم واوی هست ؟» من هم گفتم «نه» فقط در قاع ( گاع ) واوی[2] هست . خوش به حال کسانی که زود با محیط آداپته می شوند مثل دانش آموزانی که خیلی راحت «کدام» را «کدوم» می خواندند و آقا مؤلم به آنها آفرین می

برچسب: نویسنده: سینا یزدانی تاريخ: يکشنبه 18 مهر 1395 ساعت: 17:53

به کلاس دوم خوش آمدید معلم ما خانمی سبزه روی با قدی متوسط بود . بیشتر اوقات با لباس ارتشی به کلاس می آمد . با لبخندهای او لباس نظامی چندان خشونتی نشان نمی داد . با اینکه سرباز و نظامی بود سخت گیری نمی کرد . نمیدانم چرا من در دروس خود گوی سبقت را از او ربودم و درس «کوکب خانم» را در اولین روز افتتاح مدرسه یاد گرفتم . کوکب خانم زن خوش سلیقه ای بود . من هم از آن کوکب خانم محترمه یاد گرفتم و سلیقه به خرج دادم و یک روز در میان به مدرسه رفتم . زیرا برای خوردن نان ، شیر ، ماست ، دوغ ، کره ، پنیر و تخم مرغ و مرغابی بهشتی ( یعنی غذایی که به صنعت آلوده نشده ) وقت زیادی لازم د

برچسب: نویسنده: سینا یزدانی تاريخ: يکشنبه 18 مهر 1395 ساعت: 17:53

بعد از مقدمه یادم می آید که خانواده ام طبق قانون و عرف هر ساله ، مدت زیادی از تابستان را در مشهد گذراندند . چند روز می ماندند ؟ نمی دانم . ولی آنقدر می ماندند که من برای نخل و دایر[1] و نهر و بَلَم[2] و بازیهای غُمَّیضَه جیجو[3] و راس تالیها الدیایه[4] به گریه و زاری می افتادم . القصه در عصری تابستانی به اِلقُصبَه رسیدیم ؛ بهشت بی مثیل و بی بدیل من ، گنج بی انتهای بازی و تفریح و زندگی . بعد از یکی دو ساعت خستگی در کردن ، خورشید خانوم هم خسته شد و پشت نخلها خوابید . آن شب من هم طبق عادت زود خوابیدم زیرا برای بازی با غولی که پشت خانۀ ما خوابیده بود نقشه ها و خیالها در

برچسب: نویسنده: سینا یزدانی تاريخ: يکشنبه 18 مهر 1395 ساعت: 17:53

مدرسه یا مردسه تقدیم به دانش آموزان و دانشجویان خوبم عبدالصاحب حسنی نژاد دانشگاه آزاد اسلامی – واحد آبادان مقدمه به مناسبت روز معلم تعدادی از دانش آموزان و دانشجویان از من خواستند تا خاطره ای برای آنها بنویسم . من هم نوشتۀ زیر را برای آنها آماده کردم و امیدوارم که روزی جیب عزیزم به من اجازه دهد تا تمام خاطرات و نظراتم را به شکل کتابی بچاپم (یعنی چاپ کنم) . پس زنده باد جیب من ! فهرست بعد از مقدمه. و حالا مختصری از مدرسۀ ابتدایی. اولین روز از کلاس اول. به کلاس دوم خوش آمدید. سومیها پای تخته. چهارمیها شلخته. پنجمیها زرنگند. دورۀ راهنمایی ما را به کج

برچسب: نویسنده: سینا یزدانی تاريخ: يکشنبه 18 مهر 1395 ساعت: 17:53

من چندین سال است که تقاضای خروج از خرابه های جنگی آبادان را دارم ولی موافقت نمیشود . امسال کلکی زدم و تقاضای کار در دانشگاه نفت آبادان دادم آنهم اندر اواخر شهریور ! که ناگهان در هفته آخر برج شش به شکل مرموزی و در یک چشم به هم زدن انتفالی ردیف شد و من هم مستقیما به مقصد (کاشان) رفته و انصراف دادم و گفتم چون مسؤلان مبدأ در وقت عادی اعلام نتایج انتقال موافق نبودند ، من حرمت آنها را نگه میدارم! من از سیر در ارض الله الواسعه چنین دیدم :تفاوت حقوق شهر گل و قالی با خرابه های جنگی آبادان فقط نود هزار تومان است!!!!!!!! بله عده ای از دوستان فرموده اند : همدان (یا اصفهان) ،

برچسب: نویسنده: سینا یزدانی تاريخ: شنبه 3 مهر 1395 ساعت: 12:52

صفحه بندی